همزاد پنداري

"Neda Mordi" <[email protected]> Fri, 15 May 2015 01:43:46 +0000
Newsgroups gmane.comp.php.windows
Message-ID <[email protected]>
2-    پِتي گوش هاي جالبي دارد. مينا، هم به موسيقي گوش مي‎داد هم با گوش‎هاي پتي بازي مي‎کرد. شايد هم، پتي او را به بازي گرفته بود. 
اُويس، مرد يمني به عشق پيامبرِ خوبي‌ها، دندانش را شکست. و من، از شکسته شدنِ دندانِ کودکانِ مظلومِ يمني و خُرد شدنِ جمجمه‎ي مادرانشان حس خاصي ندارم. چقدر سيب زميني شده‎ام.
مينا ديروز با سگ هاي کُشته شده‎ي شيراز همزاد پنداري مي‎کرد. هم بغض کرد و هم گريه. پِتي سگ پشمالويِ بازي گوشش را يک لحظه هم، از خودش جدا نمي‎کرد. 
پِتي گوش‎هاي جالبي دارد. مينا، هم به موسيقي گوش مي‎داد هم با گوش‎هاي پِتي بازي مي‎کرد. شايد هم پِتي او را به بازي گرفته بود. نمي‎دانم.
 
1-    تو چقدر پر ادعايي؟ چند ساعت با او همسفر بوده‌‌‌ اي؟ چقدر او را مي‎شناسي؟ با او هم سُفره شده‎اي، که دم از عشق و علاقه به محمد مي‎زني؟ 
-         اُويس همين طور که، کنايه هاي خليفه را مي‎شنيد، آرام آرام بغض کرد. يادش آمد براي ديدن محمد بارها از مادر پيرش اجازه گرفت که تا قبل از ظهر به ديدار محمد برود و برگردد. مادر راضي شد. به مدينه آمد. ولي محمد نبود.
.
.
.
-         به خليفه گفت: سال‎ها محمد را ديدي، دخترت را به او دادي، به خوبي او را مي‎شناختي حالا بگو بدانم، کدام دندانِ محمد در جنگ شکسته شد؟
انگار چالشِ مُچاليده‎ي آب سرد بود، که به يکباره روي سر خليفه ريخته شد.
-         مگر محمد دندان شکسته داشت؟
اُويس تعجب نکرد. او را به خوبي مي‎شناخت... جلوتر آمد.... چهره در چهره‎ي خليفه... سنگي برداشت... نگاهش را يک لحظه هم قطع نمي‎کرد... انگشتش را گذاشت روي دندانش و گفت اين دندان را مي‎بيني؟... حالا ديگر نمي‎بيني... 
اُويس دهانش پر از خون شد. خليفه خود را عقب کشيد. 
-         محمد دندانش شکسته باشد و من سالم؟
.
.
.